روایت پسر جوان از اعتیاد سرقت و پشیمانی پس از دستگیری
پسر جوانی که پس از سالها لجبازی با مادر و ناپدریاش گرفتار اعتیاد شده بود سرانجام به اتهام سرقت لوازم داخل خودرو دستگیر شد.
بچه بودم که پدرم را از دست دادم. برای مادرم خواستگاری آمد. او از تنهایی و بیپناهی خسته شده بود و به همین خاطربعد از مشورت با من و دایی ام جواب مثبت داد و ازدواج کرد .
روزهای اول از این که می دیدم مادرم سر و سامان گرفته و سایه ای روی سرش است خوشحال بودم. اما عمه هایم در مورد ناپدری ام حرفهایی می زدند که مرا بدبین می کرد.
می گفتند نا پدری ات سال ها قبل خواستگار مادرت بوده و دوباره برای ازدواج پا پیش گذاشته است و ... روی اعصابم راه می رفتند و تکرار این جمله که چه طور یک مرد دیگر می خواهد جای خالی پدرت را پر کند و اگر غیرت داشتی ...
لجبازی می کردم و اعصاب مادرم و ناپدری ام را به هم ریخته بودم. بعد از سربازی، خودم را از آنها جدا کردم. به مشهد آمدم و در یک کارگاه مشغول کار شدم.
پای من به خانه مجردی رفیق نابابی باز شد که اصلا نفهمیدم چه طور مرا سر بساط دود و دم تریاک نشاند. حالا هم می بینید کارم به اینجا کشیده شده است. به خاطر سرقت وسایل داخل خودرو دستگیر شده ام. به مادرم زنگ زدم . او و ناپدری در مسیر هستند تا بیایند و پی گیر کارم باشند.
نا پدری ام می گوید هر طور شده رضایت شاکی پرونده را می گیرد. نمی دانم با چه رویی توی چشم های مردی که دوست دارم از ته دل به او بابا بگویم و نگاهش کنم.
نظر شما