روایت قاتل ایرانی از زندگی با مجرمان عراقی
کوهنوردی که به خاطر سبقت گرفتن آدم کشته بود موفق شد رضایت اولیای دم را جلب کند و از قصاص نجات پیدا کرد.
اوایل اسفند 1403 رسیدگی به قتل مرد جوانی به نام عطا با اعلام از سوی کادر درمان یکی از بیمارستانهای تهران در دستور کار تیم جنایی قرار گرفت.
بررسیهای ابتدایی حکایت از آن داشت که عطا ساعتی قبل از انتقال به بیمارستان در درگیری با یک راننده ناشناس در اتوبان کردستان مورد اصابت چاقو قرار گرفته و دقایقی بعد از درگیری خونین، فردی ناشناس به اورژانس زنگ زده و گفته بود که راننده 206 یعنی عطا مجروح شده است.با اطلاعات به دست آمده راننده ناشناسی که با عطا درگیر شده بود، شناسایی و مشخص شد او فرزاد 22 ساله نام دارد که بعد از درگیری با عطا خودش با اورژانس تماس گرفته بود.
دستگیری در اربیل
ردیابی فرزاد در دستور کار ماموران قرار گرفت اما مشخص شد که او به مکان نامعلومی گریخته است.در حالی که دستگیری فرزاد در دستور کار کارآگاهان پلیس آگاهی تهران قرار گرفته بود سفارت ایران در اربیل اعلام کرد فرزاد به دلیل اقامت غیرقانونی در عراق توسط ماموران امنیتی این کشور بازداشت و تحویل سفارت شده است.به این ترتیب فرزاد تحویل پلیس ایران و بعد از اینکه وارد خاک ایران شد، تحقیقات جنایی برای روشن شدن راز جنایت کلید خورد.
اما در همین حال که تحقیقات جنایی برای روشن شدن ابعاد پنهان ماجرا ادامه داشت، پدر فرزاد موفق به جلب رضایت پدر عطا با پرداخت وجهالمصالحه شد. به این ترتیب رسیدگی به پرونده به لحاظ جنبه عمومی جرم در شعبه سیزدهم دادگاه کیفری یک استان تهران به جریان افتاد.
در دادگاه
در این جلسه فرزاد پشت تریبون دفاع قرار گرفت و جزئیات حادثه مرگبار را شرح داد و گفت: «شب حادثه با دختر مورد علاقهام از مهمانی بازمیگشتیم. به خاطر سرعت بالایی که داشتم با خودرویی تصادف کردم، حادثه جدی نبود و رفتیم اما در طول مسیر راننده خودرویی که با او تصادف کرده بودم، اجازه حرکت به من نمیداد و راهم را مدام سد میکرد. درنهایت توقف کردم، هردو پیاده شدیم و دعوا کردیم. با میانجیگری مردم دعوا پایان گرفت.
به راه افتادم که دوباره راه نداد و به بوق زدن و چراغ زدنهایم توجهی نکرد. پیاده شدم و دوباره دعوا کردیم.در یک لحظه من تیزی چاقو را در دستش دیدم و چون ترسیدم به من ضربه بزند، از داخل در سمت راننده ماشین خودم یک چاقوی کوهستانی برداشتم. من کوهنورد هستم و وسایل اولیه کوهنوردی همیشه در ماشینم هست.در ابتدا به او ضربهای نزدم و فقط چاقو را در هوا میچرخاندم که او بترسد و دور شود. دوباره با وساطت مردم در ماشینم نشستم ولی همان موقع آن جوان که بعدا فهمیدم نامش عطا است، با ماشینش ضربه محکمی به ماشینم زد.
خیلی خشمگین شدم و از ماشین پیاده شدم و در اوج عصبانیت چاقو را سمتش پرت کردم که به قفسه سینهاش اصابت کرد. من نمیخواستم مرتکب قتل شوم و به طبقه بالای اتوبان رفتم و از آنجا با استرس وضعیت عطا را زیر نظر گرفته بودم.میدیدم که او روی زمین افتاده و خونریزی داشت و جمعیت زیادی اطرافش جمع شده بود.با اضطراب به اورژانس زنگ زدم و التماس کردم به دادش برسند اما بعدا فهمیدم که کار از کار گذشته است.»
متهم در مورد فرار به عراق گفت:«از ترسم فرار کردم و به خانه رفتم. ماجرا را برای خانوادهام تعریف کردم و بعد با برداشتن پول و گذرنامهام فرار کردم. ابتدا به مهاباد رفتم و حدود 10 روز آنجا بودم و بعد با پرداخت ۲۰۰۰ دلار به یک قاچاقبر او مرا بعد از یک هفته از راه کوهستان به اربیل عراق رساند. مدام به قاچاقبران پول میدادم تا مرا در خانههای امن نگه دارند. بعد از مدتی که آبها از آسیاب افتاد، میخواستم به آلمان بروم و وانمود کردم گذرنامهام گم شده است. به سفارت ایران در اربیل رفتم تا گذرنامه جدید بگیرم. قاچاقبری با من همراه بود که از شانس بدم یکی از کارکنان بومی او را شناخت و بعد از استعلام مدارکم، متوجه شدند برایم اعلان قرمز پلیس بینالملل صادر شده است، همانجا از سوی پلیس اربیل به اتهام اقامت غیرقانونی در عراق بازداشت شدم.
دو ماه اول در یک سلول انفرادی بودم. کوچک، نمور و نیمهتاریک بود. به آن چال سیاه میگفتند؛ چراکه اصلا حق ملاقات نداشتی. غذا هم بدمزه و کم بود و شرایط بهداشتی خوبی نداشت. در آن دو ماه فقط دو بار فرصت تلفن به خانوادهام را داشتم. روزهای سختی بود و جز خودم و دیوار کسی را نمیدیدم. فقط چند مرتبه به هواخوری رفتم. مرگ را با چشمان خودم میدیدم. بعد از دو ماه مرا به بند عمومی منتقل کردند. سه ماه سخت را هم آنجا تحمل کردم. در آنجا زندانیان با جرایم مختلف مانند قتل، تجاوز، سرقت، شرارت، دعوا، اقتصادی و... در کنار هم در یک سلول و بند بودند. علاوهبر زندانیان عراقی از دیگر کشورها مثل افغانستان، ایران، پاکستان، چین و ... هم آنجا بودند. »
متهم به قتل ادامه داد: تازهواردها را کتک میزدند. باید به قدیمیترها پول میدادی تا اذیتت نکنند و اگر پول نمیدادی، علاوهبر اینکه باید برایشان غذا درست میکردی و لباسهایشان را میشستی، از آنها کتک میخوردی. یک زندانی را مقابلم آنقدر زدند که دست و پاهایش شکست و مدتی باندپیچی شده بود. زندانیان تا حد مرگ همدیگر را کتک میزدند و اموال هم را برمیداشتند. آنقدر شرایط ماندن در این زندان سخت و طاقتفرسا بود که دوست داشتی از آنجا فرار کنی.
بهداشت در آنجا رعایت نمیشد و من ناراحتی پوستی گرفتم. شرایط اینقدر برایم سخت بود که گاهی تا صبح از ترس اینکه زندانیان بلایی سرم نیاورند، نمیخوابیدم. امید نداشتم بتوانم از این زندان خارج شوم. به من میگفتند شاید تا دهها سال مجبور به ماندن در این زندان شوم. اگر خانوادهام برایم رضایت نمیگرفتند، در آنجا دوام نمیآوردم. بالاخره با درخواست خودم تحویل سفارت ایران در اربیل شدم و به کشور برگشتم.اشتباه کردم و پشیمانم که مرتکب قتل شدم و این همه آوارگی و سختی را برای خود و خانوادهام بهوجود آوردم. »متهم در ادامه گفت:«بعد از انتقال به ایران فهمیدم که عطا یک کودک خردسال یک و نیم ساله دارد اما با این حال پدر عطا از جانب خودش و نوه خردسالش از قصاص من گذشت کرد. فکر میکنم تا آخر عمرم با عذاب وجدان زندگی خواهم کرد.»
قضات دادگاه بعد از شنیدن دفاعیات متهم برای صدور رای وارد شور شدند.
نظر شما